ني‌لبك چوبين
یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۸
سگ اسلامی میلیونر!

قبل از عید بالاخره Slumdog Millionaire رو با زیرنویس فارسی دیدیم. خب، تا الان احتمالا خیلی‌ها گفتن که فیلم خیلی معمولی بوده و در حد و اندازه بنجامین باتن هم نبوده و احتمالا رکود اقتصادی و سلیقه آسان‌پسند امریکایی دلیل اصلی انتخاب فیلم برای جایزه‌های داده شده بوده است. من با توجه به انگلیسی بودن کارگردان انتظار داشتم فیلم یه هوا روشنفکرانه باشه که نبود و کاملا مطابق سلیقه بیننده امریکایی ساخته شده بود.

چیزی که می‌خوام بگم مربوط به زیرنویس معرکه فیلمه. راستش، من معمولا ترجیح می‌دم فیلم رو با زیرنویس انگلیسی ببینم ولی دو نسخه‌ای که گیر آوردیم هر دو فقط فارسی بودن. نمی‌دونم چرا هیچ کس نیست به این نوجوانان هموطن بگه کاری را که نمی‌دانی انجام نده! عنوان فیلم ترجمه شده بود: سگ اسلامی!

جالب اینجاست که انگار تلویزیون ضرغامی چند روز پیش فیلم رو با حذف و تکه پاره کردن نشان داده (که البته اتفاق جدیدی نیست) ولی در ضمن دین قهرمان‌های اصلی رو هم تغییر داده! آخه خیلی بده که مسلمون‌ها زاغه‌نشین و دله‌دزد باشن.اصلا اسم فیلم هم مورد داره.چرا نگفته Jewdog؟ این هالیوود استکباری همش می‌خواد چهره شریف مسلمانان رو تخریب کنه. مرگ بر امریکا و انگلیس و هند و بقیه ...

متين

یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧
اگر خودتان را دوست دارید دوست کودکتان نباشید (Tsst)

دوستان احتمالا از علاقه زائدالوصف من به کودکان مطلع هستند! این اپیزود South Park رو ببینین که بی‌نظیره. به وی‍ژه اگه بچه‌ای دور و برتون هست که رو اعصابتون حرکات موزون انجام می‌ده سعی کنین تکنیک پیشنهادی رو روش پیاده کنین. حرف نداره. اگه اریک کارتمن (قهرمان اصلی مجموعه و به طور خاص این اپیزود رو نمی‌شناسین) باید بگم پس معطل چی هستین؟ برین بشناسین! یه بچه 9 ساله خودخواه، بی‌تربیت، بدجنس که شک ندارم مثل من عاشقش می‌شین. این اپیزود در مورد تربیت کردن (در واقع رام کردن) این بچه‌س. اصل مهم اینه که بچه رو نادیده بگیرین و بهش بفهمونین کی رئیسه (رام‌کننده سگی که به مادر اریک مشاوره می‌ده از صوت Tsst برای آروم کردن بچه استفاده می‌کنه). اینو هم یادتون نره که با بچه‌تون دوست نشین که کلاهتون پس معرکه‌س. بچه شما وقتی بزرگ شد ممکنه بتونه دوستتون بشه ولی حالا نه.

پی‌نوشت: بعضی بچه‌ها با دوست و آشناهای باباننه‌شون هم احساس صمیمیت خاصی می‌کنن. هیچ نمی‌تونم تصور کنم وقتی 5 سالم بود با یه خانم سی و چند ساله هم‌صحبت می‌شدم و در مورد موها یا لباسش نظر می‌دادم!

متين

پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٧
متین یعنی چاق!

از مزایای سفر دوبی این بود که فهمیدم بسیاری از کلمات عربی رو ما با مفهومی متفاوت از اون چه خود عرب‌ها استفاده می‌کنند، به کار می‌بریم. از جمله این موارد اسم عزیز بنده‌س! تور صحرا که رفته بودیم، راننده که ایرانی متولد و بزرگ شده دوبی بود، وقتی اسمم رو شنید گفت تو که «متین» نیستی! رفتم تو فکر که من جلوی این کار جلف و غیرمتینانه نکردم هنوز، که ادامه داد متین یعنی این و با دستاش ابعاد یه آدم گنده رو نشون داد. اونجا بود که من دوزاریم افتاد منطقا «حبل‌المتین» نباید معنیش طناب سنگین رنگین و باوقار باشه، بلکه به سادگی یعنی طناب کلفت!

 به این ترتیب از این پس به جای متین می‌تونین من رو «چاق» خطاب کنین تا فارسی رو هم پاس داشته باشیم.

متين

چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧
گ.. توت میان‌سالی!

گمانم از بین دوره‌های زندگی میان‌سالی مزخرف‌ترینشان باشد. جوانی که کلا چیز خوبی است و بهتر از همه این است که آدم هنوز صاحب شعور چندانی نشده و هی دنیا را کشف می‌کند و برایش همه چیز تازگی دارد و خلاصه در عین این که خیلی خز است، امیدوار است به این که یک چیزی بشود. پیری را البته هنوز نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم آدم آن موقع دیگر فهمیده که «هیچ کاری هیچ فایده‌ای ندارد» و خودش را زیاد عذاب نمی‌دهد که چی فکر می‌کردیم چی شد. بماند که بدن هم معمولاً آدم را با انواع گرفتاری‌هایش مشغول می‌کند و ....

می‌ماند این روزگار نحسی که چند وقتی است اسیرش شده‌ایم. روزگار حسرت و حیرت. حالا دیگر نه شور و شر جوانی‌ات مانده برایت و کلا فهمیده‌ای که خیلی هم خبری نیست و نه هنوز (معمولاً) گرفتار فانتزی کهن‌سالی شده‌ای که ذهنت برای فرار از افکار مشوش، واقعیت‌ها (و به خصوص گذشته) را به صورت دلخواه بازسازی و تصویر کند. مانده‌ای با این سوال که چه می‌شد اگر، یا چطو شد که ایطو شد!

فکر کردن به آینده نگرانم می‌کند. آینده‌ای که باید خیلی زودتر می‌ساختمش. آینده‌ای که هیچ تضمینی حتی از قاره‌اش ندارم.

متين

یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٧
لاکردار، اگر بدونی هنوز چه‌قدر دوستت دارم

این که هر فیلمی را اراده کنیم گیرمان بیاید لزوماً اتفاق خجسته‌ای نیست. این که کرور کرور فیلم ندیده در خانه داشته باشیم هم هیجان و عطش دیدنش را می‌گیرد از آدم. این که فرصتی نیست برای این که یک فیلم بنشیند در جان آدم، از بس که بمبارانیم با دیدنی‌ها و خواندنی‌ها باعث می‌شود که یک لذت‌هایی را دیگر نشود برد.

این روزها هی مچ خودم را می‌گیرم با یادگارهایی که از روزگار هامون برایم مانده. اصطلاح‌هایی مثل «انی منی»، «جانور» و خیلی چیزهای دیگر. از همه مامانی‌تر آن اناری بود که خشک کردیم که یک روز که عاشق شدیم بدهیم به معشوق‌مان و در گوشش تکان بدهیم و بگوییم ببین صدا می‌دهد! هامون اتفاق بزرگی بود در برهوتی که ما در آن بزرگ شدیم و به همین خاطر مانده هنوز. بعید می‌دانم یک همچو اتفاقی دیگر بیفتد. ما برای عاشقی دیگر وقت نداریم. ما فقط دونده‌ایم و قبل از اینکه به خط پایان برسیم قالب یخ آب شده است!

راستی این مصاحبه را از دست ندهید. من نادان تازه فهمیدم که شکیبایی عزیز چقدر در آفریدن دیالوگ‌ها و حس‌های هامون مشارکت داشته. به خیالم فیلمنامه‌ای که از بر بودم (و هستم!) را مهرجویی همین‌طوری نوشته بوده.

متين

چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٧
چرا باز غیبت زد؟

قرار بود کمتر تلخ باشم ولی مگر می‌شود؟ ای علی عابدینی، بچه محل صمیمی، مولای من، آقای من، چرا باز غیبت زد؟ کی بودش هشت سال پیش بود یا شاید ده سال پیش، که یهو غیبت زد؟ نمی‌دونم واسه چی. وقتی هم باز اومدی خونواده‌ت نبودن. باز نمی‌دونم واسه چی.

با حمید هامون من از کودکی گذشتم و فکر کردن یاد گرفتم. در روزگار غریبی که حتی داشتن یک دستگاه ویدئو در خانه جرم بود، ما واو به واو فیلمنامه را از بر شده بودیم. "ترس و لرز" کی‌یرکه‌گارد که چاپ شد با ولع خریدیمش. بماند که چقدر درک آن متن فلسفی برای نوجوان ١۶ ساله دشوار بود. هی روزگار... زود بود و حیف. یادت به خیر حمید هامون، گشتاسب، اسد، صفا، مرادبیگ و ...

دیدی تو هم جستی تو حوض نقره و به خودت و خدای خودت رسیدی کاکو؟!

متين

دوشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٧
 

شاید دوباره نوشتن. شاید تلاش برای کمتر تلخ بودن. شاید امید برای بازیابی شادمانی بی‌سبب. شاید همین حالا...

متين

سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
خاطرات بونوئل

حدود سه سال پيش، اواخر دوره فرصت مطالعاتي مهدي كه براي حدود يك ماه رفتم اسكاتلند، براي اولين بار با مردمون اسپانيا برخورد كردم. مهدي يه هم‌خونه اسپانيايي داشت كه دختر خيلي مهربوني بود و يه چيزي تو مايه‌هاي توريسم توي ولايت خودشون خونده بود (به قول خودش كولتورال منيجمنت) و با هدف بهتر شدن زبان انگليسيش – كه در حد« آي ام ا بلك بورد» بود اومده بود اونجا و توي يه رستوران كار مي‌كرد. اين دختر دوستاي اسپانيش زيادي داشت كه همه‌شون خيلي خون‌گرم و ساده و سرزنده و مهربون بودن و با ما هم خيلي زود دوست شدن. حالا كه يادم مياد با چه مشقتي با هم كاميونيكيشن در مي‌كرديم خنده‌م مي‌گيره. سعي مي‌كرديم راجع به موضوعايي كه  از فرهنگ طرف مقابل مي‌دونيم حرف بزنيم، مثل شعرها و نمايش‌نامه‌هاي لوركا و دوران فرانكو و …. و اون وقت بود كه فهميدم در دوره فرانكو چه خفقان وحشتناكي توي اسپانيا حاكم بوده، به طوري كه حتي دوستاي هم‌سن و سال من خاطره‌هايي از ته‌مانده حكومت فاشيستي _ مذهبي اون دوران داشتن.

بعد از اون با سينماي اسپانيا آشنا شدم و به طور خاص مشتري فيلم‌هاي المودوار و امنابار شدم. ولي همه اينا پيش دنياي بونوئل هيچ بود. سورئاليسم رو كه تا قبلش برام يه چيزي طرفاي قسطنطنيه بود تازه فهميدم چي هست. با «جذابيت پنهان بورژوازي» مزمزه‌ش كردم و با «سگ اندلسي» سيراب شدم! حالا همه اين مقدمات رو بافتم كه بگم اين روزا دارم كتاب «با آخرين نفس‌هايم، خاطرات بونوئل» (Mon Dernier soupir) رو مي‌خونم. ترجمه بسيار خوبيه ولي متاسفانه تو كتاب‌فروشي‌ها بعيده پيداش كنيد. بلد نيستم خوب تبليغ كنم اما قول مي‌دم با سليقه‌هاي هنري و فكري احتمالاً مختلفي كه داشته باشيد، اين كتاب مسحورتون مي‌كنه. متاسفانه ما عموما از تاريخ معاصر بسيار كم مي‌دونيم و شايد همين دليل عمده اين موضوع باشه كه راه‌هايي كه ديگران سال‌ها قبل رفتند و پشيمون شدند رو به عنوان كشفيات مشعشع خودمون پيدا مي‌كنيم و فكر مي‌كنيم كه كافيه مثلا يه انقلابي كنيم و تق!

پاراگراف زير رو از آخر فصل يادداشت‌هاي جنگ داخلي اسپانيا كه به براندازي دولت جمهوري‌ و آغاز دوران حكومت فرانكو منجر مي‌شه، انتخاب كردم. خيلي به حال اين روزهاي ما مي‌خوره، نه؟

«حالا كه در روياي نيهيليسم بي‌آزارم غرقه گشته‌ام از خودم مي‌پرسم كه پس چرا رفاه بيشتر و فرهنگ بالاتر و سخنان فاشيست‌ها، نه فقط بر خشونت و وحشت لگام نزد، بلكه آن را تشديد كرد و به همين سبب من كه اكنون با صراحي روي ميز خود خلوت كرده‌ام ديگر نه به خيرات ثروت اعتقادي دارم و نه به مواهب فرهنگ.»

متين

چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
Fast Food Nation

منطقاْ امروز باید یاد ده سال پیش کنم و رویاهای نوزده سالگی. اما چه کنم که خسته‌تر و ناامیدتر از آنم که نوستالژی نشخوار کنم. عجالتاْ بروید این فیلم ملت غذای آماده را ببینید تا بلکه از این رژیم غذایی گوشتخواری بالاعم(!) و فست فودخواری بالاخص پشیمان شوید. یادتان هم باشد که داستان فیلم در امریکا می‌گذرد و برای تصور معادل کشتارگاه‌های وطنی‌اش بد نیست فیلم ۳۰۰ را هم ببینید!

راستی٬ الان به نظرم رسید که اسم فیلم هم شاید استعاره خوبی برای این روزهای ما باشد!

متين

شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 
فقط خواستم بگم خیلی خیلی استاد رو درک می‌کنم.
متين

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]