خاطرات بونوئل

حدود سه سال پيش، اواخر دوره فرصت مطالعاتي مهدي كه براي حدود يك ماه رفتم اسكاتلند، براي اولين بار با مردمون اسپانيا برخورد كردم. مهدي يه هم‌خونه اسپانيايي داشت كه دختر خيلي مهربوني بود و يه چيزي تو مايه‌هاي توريسم توي ولايت خودشون خونده بود (به قول خودش كولتورال منيجمنت) و با هدف بهتر شدن زبان انگليسيش – كه در حد« آي ام ا بلك بورد» بود اومده بود اونجا و توي يه رستوران كار مي‌كرد. اين دختر دوستاي اسپانيش زيادي داشت كه همه‌شون خيلي خون‌گرم و ساده و سرزنده و مهربون بودن و با ما هم خيلي زود دوست شدن. حالا كه يادم مياد با چه مشقتي با هم كاميونيكيشن در مي‌كرديم خنده‌م مي‌گيره. سعي مي‌كرديم راجع به موضوعايي كه  از فرهنگ طرف مقابل مي‌دونيم حرف بزنيم، مثل شعرها و نمايش‌نامه‌هاي لوركا و دوران فرانكو و …. و اون وقت بود كه فهميدم در دوره فرانكو چه خفقان وحشتناكي توي اسپانيا حاكم بوده، به طوري كه حتي دوستاي هم‌سن و سال من خاطره‌هايي از ته‌مانده حكومت فاشيستي _ مذهبي اون دوران داشتن.

بعد از اون با سينماي اسپانيا آشنا شدم و به طور خاص مشتري فيلم‌هاي المودوار و امنابار شدم. ولي همه اينا پيش دنياي بونوئل هيچ بود. سورئاليسم رو كه تا قبلش برام يه چيزي طرفاي قسطنطنيه بود تازه فهميدم چي هست. با «جذابيت پنهان بورژوازي» مزمزه‌ش كردم و با «سگ اندلسي» سيراب شدم! حالا همه اين مقدمات رو بافتم كه بگم اين روزا دارم كتاب «با آخرين نفس‌هايم، خاطرات بونوئل» (Mon Dernier soupir) رو مي‌خونم. ترجمه بسيار خوبيه ولي متاسفانه تو كتاب‌فروشي‌ها بعيده پيداش كنيد. بلد نيستم خوب تبليغ كنم اما قول مي‌دم با سليقه‌هاي هنري و فكري احتمالاً مختلفي كه داشته باشيد، اين كتاب مسحورتون مي‌كنه. متاسفانه ما عموما از تاريخ معاصر بسيار كم مي‌دونيم و شايد همين دليل عمده اين موضوع باشه كه راه‌هايي كه ديگران سال‌ها قبل رفتند و پشيمون شدند رو به عنوان كشفيات مشعشع خودمون پيدا مي‌كنيم و فكر مي‌كنيم كه كافيه مثلا يه انقلابي كنيم و تق!

پاراگراف زير رو از آخر فصل يادداشت‌هاي جنگ داخلي اسپانيا كه به براندازي دولت جمهوري‌ و آغاز دوران حكومت فرانكو منجر مي‌شه، انتخاب كردم. خيلي به حال اين روزهاي ما مي‌خوره، نه؟

«حالا كه در روياي نيهيليسم بي‌آزارم غرقه گشته‌ام از خودم مي‌پرسم كه پس چرا رفاه بيشتر و فرهنگ بالاتر و سخنان فاشيست‌ها، نه فقط بر خشونت و وحشت لگام نزد، بلكه آن را تشديد كرد و به همين سبب من كه اكنون با صراحي روي ميز خود خلوت كرده‌ام ديگر نه به خيرات ثروت اعتقادي دارم و نه به مواهب فرهنگ.»

/ 7 نظر / 10 بازدید
لولو

متين جونم می شه لينک آمازون يا اسم انگليسی کتابا رو هم بذاری!! اين جوری که از نوشتی آدم دهنش آب می افته!

neo

يه دونه فيلم از بونوئل ديده م به عمرم که خورده ریزه های صحنه هاش هم عجیب سر جا بود و می رفت تو مخ آدم. يه راهبه می ره خونه شوهر خاله ش يا چنين چيزی (ویریدیاناhttp://us.imdb.com/title/tt0055601/) و مي دونم آخرشو خودسانسوری کرده به خاطر رژيم فرانکو. صحنه آخرش پسره در اتاقو باز مي کنه و دختره می خزه تو. بقيه ش هم تخيل بيننده!! اما رژيم فرانکو فرمود که اين بده و خيلی بده در نتيجه آخرش اينطوری شد که دختره می ره تو اتاق و می شينه سر ميزی که پسره داره با کلفت خونه شطرنج بازی مي کنه. حالا چرا اینو گفتم؟ آخه اگه نمی گفتم شهيد می شدم چون تا حالا هيچکدوم از دوستام با بونوئل (اسمش شبیه بابانوئله!) حال نکرده بودن و من دچار عقده دوستان-بونوئل-نشناسی (!)‌ شده بودم!! دم شما گرم!

الميرا

متين لينكتو توي وبلاگ ليلا ديدم... سلام مجازي البته واقعي

neo

فرمایش شما رو در کامنت دونی انجام دادیم که البته چون در حذف کامنت ناوارد بودیم همه شون حذف شد اما ما زود کامنت های گرانبهای شما را یافته و کپی پست نمودیم دوباره! راستی اين الميرا کدوم الميراس؟ آشنا می زنه!

آيدين

مادر چرا خبر نمی دی که نوشتی آخه! من يه فيلم از بونوئل دارم که ممکنه برات جالب باشه!‌ فکر کنم اسمش ؛عصر طلايي: اگه خواستی ميارم برات مادر ...

مينو

جالب بود. هميشه به سفر

سلام دلم برات تنگ شده