لاکردار، اگر بدونی هنوز چه‌قدر دوستت دارم

این که هر فیلمی را اراده کنیم گیرمان بیاید لزوماً اتفاق خجسته‌ای نیست. این که کرور کرور فیلم ندیده در خانه داشته باشیم هم هیجان و عطش دیدنش را می‌گیرد از آدم. این که فرصتی نیست برای این که یک فیلم بنشیند در جان آدم، از بس که بمبارانیم با دیدنی‌ها و خواندنی‌ها باعث می‌شود که یک لذت‌هایی را دیگر نشود برد.

این روزها هی مچ خودم را می‌گیرم با یادگارهایی که از روزگار هامون برایم مانده. اصطلاح‌هایی مثل «انی منی»، «جانور» و خیلی چیزهای دیگر. از همه مامانی‌تر آن اناری بود که خشک کردیم که یک روز که عاشق شدیم بدهیم به معشوق‌مان و در گوشش تکان بدهیم و بگوییم ببین صدا می‌دهد! هامون اتفاق بزرگی بود در برهوتی که ما در آن بزرگ شدیم و به همین خاطر مانده هنوز. بعید می‌دانم یک همچو اتفاقی دیگر بیفتد. ما برای عاشقی دیگر وقت نداریم. ما فقط دونده‌ایم و قبل از اینکه به خط پایان برسیم قالب یخ آب شده است!

راستی این مصاحبه را از دست ندهید. من نادان تازه فهمیدم که شکیبایی عزیز چقدر در آفریدن دیالوگ‌ها و حس‌های هامون مشارکت داشته. به خیالم فیلمنامه‌ای که از بر بودم (و هستم!) را مهرجویی همین‌طوری نوشته بوده.

/ 4 نظر / 13 بازدید
لیلا

شنیدم البته که انار شما صدا نمی داده:) چه قشنگ. الان دیگه ولی انقدر همه چی سهل الوصول (اه چه کلمه ی زشتی[نیشخند]) شده که دیگه هیچی اینطوری به آدم نمی چسبه.

صد خرو!

علی عابدینی واقعی: http://ranjbar.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=7

افرا

این رو ببین : http://www.cinemaema.com/Polls-req-results-pollID-35.html

امید

هی که من موندم این همه بچه باحال تو زندگی ام چه طوری پیداشون شد!؟ بگذریم... اومدیم اینجا بعد از مدتهای ندیده و عدیده! دیدیم که جامون خالی بوده اون موقع واسه خوندن اینجا!.... اما خوب هنوز بیات نشده مثه اینکه خوندیمش رفتیم تو فضااااا